حبيب» فرزند «مظهر بن رئاب بن اشتر بن جخوان» است.(1) برخي به جاي «مظاهر» او را «مظهّر» خواندهاند. ايشان از اشراف و چهرههاي سرشناس، مورد احترام و اعتماد کوفه و از قبيله «بين اسد» بوده است. (2)
پيامبر خدا صلي الله عليه و آله و حبيب
به گزارش کلبي «حبيب» صحابي رسول خدا صلي الله عليه و آله بوده و پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله را درک کرده است.(3) همه تاريخ نگاران نگاشتهاند که او در دوران امام علي عليه السلام مقيم کوقه شده است.
امام علي عليه السلام و حبيب
تاريخ نگاران گفتهاند که حبيب در دوران امام علي عليه السلام در کوفه سکونت کرد و او هميشه را همراهي کرده است.(4) او از ياران امام علي عليه السلام بود و در تمام جنگها در خدمت حضرت مولي شمشير ميزده است. «حبيب» چنان به امام خود نزديک بود که از اصحاب سرّ اميرالمومنين و از حاملان علوم آن بزرگوار به شمار آمده است. (5)
حبيب، حامل اسرار الهي
جناب کشّي که بزرگ رجالي شيعه است از فضيل بن زبير(6) گزارش کرده است.
«ميثم تمار در حالي که بر اسب خود سوار بود، در حال عبور بود که حبيب بن مظاهر اسدي در حالي که در مجلس بنياسد بود او را استقبال کرد؛ سپس حبيب گفت: گويا ميبينم شيخي را که جلوي سرش مو ندارد و شکمي بزرگ دارد و نزديک «دار الرزق» کدو ميفروشد؛ او را به سبب محبت به اهلبيت پيامبرش به صليب و دار آويختهاند. همانگونه که بر چوبه دار است، شکمش را پاره ميکنند. پس ميثم گفت: و البته من خود بهتر ميدانم مردي سرخ و سفيد را که دو لگام به دهان او زده ميشود. او براي ياري فرزند دختر پيامبر خارج ميشود، پس کشته ميشود، و سر او را در کوفه ميگردانند. سپس هر دو از يکديگر جدا شدند. اهل آن مجلس گفتند: تا به حال دروغگوتر از اين دو مرد نديدهايم. فضيل گفت: هنوز جلسه به هم نريخته بود که «رُشَيد هُجري» سر رسيد و سراغ ميثم و حبيب را گرفت. مردم گفتند: آن دو از هم جدا شدند و ما شنيديم که آنها چنين و چنان ميگفتند. رشيد گفت: خداوند ميثم را رحمت کند. او (نکتهاي را) فراموش کرد و خود افزود که براي کسي که سر او را بياورد صد درهم پرداخت خواهد شد. سپس پشت کرد و رفت. آن گروه گفتند: به خدا قسم اين از همه آنها دروغگوتر است. گزارشگر گفت: دوراني بيش از گذر شب و روز نگذشت که خود ديدم ميثم را در باب «عمرو بن حريث» به دار آويختند و سر حبيب که با حسين عليه السلام کشته شده بود آورده شد و خود ديدم که هر چه گفتند همان شد.»(7)
حبيب و کوفه
پس از مرگ معاويه به اهل کوفه خبر رسيد که امام حسين عليه السلام از مدينه خارج شده و از بيعت با يزيد سر باز زده است. حرکت امام به سوي مکه بسيار معنا دار بود. شيعيان حضرت در منزل «سليمان بن صرد خزاعي» جمع شدند. بنا شد که نامههايي به سوي امام نوشته شود و همگي حضرت را به کوفه دعوت کنند. خطبا هم در نماز جمعهها مردم را به اين مسئله سوق دهند. از جمله کساني که به امام نامه نوشت و حضرت را به کوفه دعوت کردند، حبيب بن مظاهر، مسلم بن عوسجه و سليمان بن صرد ... بودند.(8) اينگونه گفتهاند: هنگامي که مسلم بن عقيل وارد کوفه شد و به منزل مختار فرود آمد، شيعيان رفت و آمد با ايشان را شروع کردند.(9) در برابر او برخي از سخنوران چون عابس بن ابي شبيب شاکري به سخن برخاستند. پس از وي حبيب از جاي برخاست و عابس را مدح بليغي کرد و گفت: خدا رحمتت کند، البته آن چه در باطن داشتي در قالب جملاتي کوتاه بر زبان آوردي! در حالي که به خدايي که جز او معبودي نيست. ما همه بر همان راهي هستيم که تو بر آن استوار گشتهاي.» (10)
ورود حبيب به کربلا
حبيب بن مظاهر و دوست بزرگوارش مسلم بن عوسجه پيش از ماجراي کربلا در کوفه، براي ياري امام حسين عليه السلام از مردم بيعت ميگرفتند. هنگامي که ابن زياد به کوفه آمد و بر مردم سخت گرفت، مردم هم مسلم را تنها نهادند و بيعت شکستند، قبيله بني اسد حبيب و مسلم بن عوسجه را نزد خود پنهان کردند تا به آنها آسيبي نرسد، و هنگامي که امام به کربلا آمد، اين دو دوست صميمي به سوي حضرت رهسپار شدند. در آن اختناق، روزها از چشم جاسوسان و ماموران ابن زياد پنهان ميشدند و شبها طي طريق ميکردند تا به اردوي امام ملحق شدند.(11)
حبيب در روز تاسوعا
پس از آن که حبيب، ياران کم امام و زيادي دشمنان را مشاهده کرد، از ايشان اجازه خواست تا قبيله «بنياسد» را که در نزديکي کربلا سکونت داشتند به ياري امام دعوت کند و امام به او اجازه داد. او به ميان قبيله خود آمد و از آنها درخواست کرد که پسرِ دختر پيامبر خدا را ياري کنند تا شرف دنيا و آخرت براي آنها باشد. او را نود مرد اجابت کردند. شخصي که از قبيله «حّي» بود به عمر بن سعد خبر داد که گروهي به سوي امام رهسپار شدهاند. ابن سعد چهارصد مرد جنگي را به سپاه «ازرق» ملحق ساخت. اين گروه با آن مردان حق در بين راه درگير شدند و در اين نزاع و جدال، جماعتي از «بنياسد» کشته شدند. هر کسي که زنده مانده بود، شبانه گريخت و خود را به قبيله «حي» رسانيد. آري حبيب به سوي امام حسين عليهالسلام بازگشت و آن حضرت را از آن چه اتفاق افتاده بود، با خبر کرد. امام فرمود: نخواستيد مگر آن چه خداوند خواست، در حالي که هيچ قدرت و قوهاي جز خداي بزرگ نيست. (12)
دعوت حبيب در روز تاسوعا
طبري گزارش کرده: ابن سعد، «کثير بن عبدالله شعبي» را به سوي امام حسين عليه السلام فرستاد، هنگامي که آمد ابوثمامه او را شناخت و بازگرداند. پس از آن ابن سعد «قرة بن قيس حنظلي» را به سوي امام فرستاد. وقتي امام حسين عليه السلام او را ديد که به سويش ميآيد، فرمود: آيا او را ميشناسي؟ حبيب در پاسخ گفت: آري، اين مردي از قبيله تميم از حنظله است و او پسر خواهر ماست. آري، من او را به خوش رايي ميشناسم. آنگونه که باور دارم اين است که در اين مقام، شهادت خود را قرار خواهد داد.
طبري گويد: پس قرة آمد تا به امام حسين عليه السلام سلام کرد. و نامه عمر بن سعد را به دست آن حضرت رسانيد. امام او را پاسخ داد. سپس حبيب به او روي کرد و فرمود: واي بر تو اي قره! آيا به سوي قوم ستمگر باز ميگردي؟ اين مرد را ياري کن تا به توسط پدرانش خداوند تو را به کرامت ياري فرمايد و ما نيز با تو هستيم. قره گفت: من به سوي همراه خودم باز ميگردم تا جواب نامهاش را برسانم و بينديشم خود چه بايد بکنم. (13)
درسي که ميتوان گرفت: از اين ماجرا چند نکته به دست ميآيد:
1. حبيب از محرمان درگاه امام حسين عليه السلام بود و امام درباره ديگران با او مشورت ميکردهاند؛
2. حبيب در خيرخواهي براي بندگان خدا و مقام امامت هميشه تلاش ميکرد و قره را در آخرين روز هم به سوي امام دعوت کرد؛
3. شرح صدر مبلغان الهي نيز درسي آموزنده است که از لحن حبيب با قره و سپس پاسخ منفي او را درک و ميپذيرد.
عباس عليه السلام و حبيب
روز نهم محرم به لشکر عمر سعد دستور دادند تا به لشکر امام حسين عليه السلام حمله کنند. حضرت عباس عليه السلام به امام خبر داد: اي برادر، قوم به سوي شما ميآيند. امام فرمود: عباس! جانم فدايت بر اسب سوار شو و به نزد آنها برو و به آنها بگو شما را چه شده؟ و چه چيز باعث شده به اين سمت حرکت کنيد. حضرت عباس عليه السلام با بيست نفر از ياران، چون حبيب و زهير رهسپار ميدان شدند تا خبر بياورند. دشمن گفت: امير امر کرده که تحت فرمانش در آييد يا آماده جنگ شويد. عباس عليه السلام فرمود: عجله نکنيد تا به اباعبدالله خبر دهم، سپس شما را ملاقات کنم.(14) حضرت عباس عليه السلام به سوي برادر بازگشت و از ياران خواست که اين قوم را موعظه کنند. حبيب به زهير گفت: اگر ميخواهي با اين قوم سخن بگو. زهير گفت: تو پيش از اين شروع کردهاي، پس با آنها سخن بگو. حبيب فرمود: «اي مردم! به خدا قسم نزد خداي تعالي در روز قيامت بد گروهياند کساني که به استقبال فرزند پيامبر و خاندان اهلبيت او و بندگاني از اهالي اين شهر آمدهاند تا آنها را به قتل رسانند، در حالي که آنها بندگاني عبادت پيشه، شب زندهدار، سحرخيز و بسيار به ياد خدايند.
«عزره بن قيس» در پاسخ گفت: هر چه ميتواني خودستايي کن.(15)
درسي که ميتوان گرفت: حبيب، ويژگي ياران امام را شب زندهداري، سحرخيزي و فراواني ياد خداوند و بندگي آنها دانسته است. آيا افتخار ديگري براي انسانهاي کامل ميتوان سراغ داشت؟
حبيب در شب عاشورا
در شب عاشورا، حبيب چون «بُرير» شادمان و خرسند بود. به گونهاي که «يزيد بن حصين» به او خرده گرفت: اي برادر! اين ساعت زمان شوخي نيست. «حبيب» در پاسخ گفت: کجا از اين جا سزاوارتر براي سرور خواهد بود؟ در حالي که تنها فاصله ما با حورالعين، حمله اين قوم بر ماست تا که شمشيرها را از نيام برکشند.(16)
قدري از شب عاشورا گذشت، «نافع» ميگويد: امام وارد خيمه خواهرشان زينب(سلام الله عليها) شدند. من در برابر خيمه به انتظار امام بودم که شنيدم حضرت زينب(سلام الله عليها) به امام عرض کرد: آيا شما نيّات يارانتان را امتحان کردهايد؟ من نگران آنم که آنان نيز به ما پشت کنند و در هنگامه درگيري شما را تسليم دشمن کنند. امام در پاسخ فرمودند: به خدا سوگند اينها را امتحان کردهام؛ پس آنها را مرداني يافتم که سينه سپر کردهاند، به گونهاي که به مرگ زيرچشمي مينگرند و به مرگ در راه من چنان شيرخواره به سينه مادرش انس دارند. (17)
نافع ميگويد: چون اين گفتار امام را شنيدم، گريهام گرفت و نزد حبيب بن مظاهر رفتم و داستان گفت و گوي امام و خواهرش را بازگو کردم.(18) حبيب گفت: به خدا سوگند، اگر انتظار امر امام نبود در همين شب با اين شمشيرم به آنها حملهور ميشدم. نافع ميگويد: به حبيب گفتم: من نزد خواهرشان بودهام؛ گمان ميکنم بايد زنها را تسکين خاطري داد. آيا ميتواني يارانت را جمع کني تا نزد آنها رفته خاطرشان را آسوده کنيم؟
«حبيب» از جاي برخاست و فرمود: اي ياران مردانگي! اي شيران! چون شيران وحشي از آشيانههاي خود به در آييد. سپس به بنيهاشم گفت: به خيمههاي خويش بازگرديد(اميدوارم که) چشمانتان بيدار مباد. بعد از آن به اصحاب خود نظر کرد و آن چه خود ديده بود يا از نافع شنيده بود بازگو کرد و همگي گفتند: به آن خدايي که بر ما منت نهاد که در اين جايگاه قرار بگيريم، اگر انتظار فرمان حسين نبود، اکنون با شتاب بر آنان حمله ميکرديم تا که نفس خويش را پاک و چشم را روشن سازيم. حبيب از خداوند بر آنان طلب خير کرد و گفت همراه من بياييد تا که نزد زنهاي حرم رويم و خاطرشان را آسوده سازيم. او خود به راه افتاد و ياران، او را همراهي کردند. حبيب به نزديک حرم اهلبيت رسيده و فرياد زد: اي حريم رسول خدا! اين شمشيرهاي جوانان و جوانمردان شماست که به غلاف نخواهد رفت تا اين که گردن بدخواه شما را بزند. اين نيزههاي پسران شماست، سوگند ياد کردهاند که تنها بر سينه جدا شده از دعوتتان فرو روند. در اين هنگام زنهاي حرم از خيمهها به گريه خارج شدند و گفتند: اي پاکان! از دختران رسول الله و ناموس امير مومنان حمايت کنيد.» در آن حال همه منقلب و گريان شده بودند، گويا زمين هم با آنها زار ميگريست. (19)
حبيب در روز عاشورا
حبيب، فرماندهي طرف چپ سپاه امام حسين عليه السلام را به عهده داشت چنان که زهير فرمانده طرف راست بود. اگر کسي حبيب را به مبارزه دعوت ميکرد او با شتاب پاسخ ميداد. «سالم» غلام زياد و «يسار» غلام عبيدالله بن زياد وارد ميدان شدند و مبارز طلبيدند. اين در حالي بود که يسار جلوتر آمده بود و در پيشاپيش سالم قرار داشت. حبيب و برير به سرعت به سمت آنان شتافتند؛ ولي امام حسين عليهالسلام آن دو را به جاي خود نشانيد. عبدالله بن عمير از جاي برخاست و امام به او اجازه جهاد فرمود.(20)
درسي که ميتوان گرفت: طبري و ديگران درباره وضعيت حبيب چنين بيان داشتهاند: هرگاه حبيب را مبارزي به جنگ دعوت ميکرد. او به سادگي اجابت ميکرد.(21) اين روحيه، بيانگر شجاعت و نيز از خودگذشتگي آن مجاهد بزرگ در راه احياي دين خداست.
هنگامي که «ابوثمامة» وقت نماز را به امام يادآوري کرد، حضرت در حق او دعاي خير کرد و فرمود: به آنها بگوييد از جنگ دست بردارند تا نماز بگزاريم. در اين حال، يکي از افراد سپاه ابن سعد به نام «حصين بن تميم» فرياد برآورد که نماز او (حسين عليه السلام) پذيرفته نخواهد بود. حبيب از اين گفتار برآشفت و گفت: پنداشتهاي که نماز از آل رسول قبول نميشود، ولي از تو - اي الاغ - پذيرفته ميشود؟ حصين که تاب شنيدن اين حقيقت را از حبيب نداشت، بر او حملهور شد و حبيب نيز دست به شمشير برد و با ضربهاي به صورت اسب او کوبيد، که اسب با شتاب به زمين خورد و بر روي او افتاد. خويشان و اطرافيان حصين براي نجات او به سويش شتافتند و با حبيب درگير شدند تا او را نجات دهند.(22) در اين درگيري که حبيب با شمشير در بين دشمن ميجنگيد، اين اشعار را ترنم ميکرد:
«اُقسِمُ لَو کُنا لَکُم اَعدائاً اَو شَطَرَکُم وَلَّيتُم ألا اکتاداً
يا شَرَّ قَوم حَسَباً وَ آدا.» (23)
رجز حبيب در ميدان رزم، هنگام حمله، اين بود:
انا حبيب و ابي مظاهر فارس هيجاء و حرب تسعر
و انتم عند العديد اکثر و نحن اعلي حجة و اظهر
و انتم عند الوفاء اغدر و نحن اوفي منکم و اصبر
من حبيبم و پدرم مظاهر، پهلوان ميدان نبرد و کارزار شعلهور؛
گرچه گروه شما از ما فزونتر است، ولي ما حجتي والاتر و آشکارتر داريم؛
و اگرچه شما خائن به عهد خود هستيد، ولي ما وفادارتر از شما و شکيباتريم. (24)
«حبيب» آن شيرمرد دلاور، به رغم کهولت سن، در آن درگيري شصت و دو نفر از آنها را به خاک انداخت. او اين سرود حماسي را پيوسته به زبان داشت تا اين که «بديل» به او حملهور شد.
شهادت حبيب
فردي از «بَني تميم»(25) به نام «بُدَيلُ بنُ صُريم» با شمشير خود ضربهاي به حبيب زد و ديگري از همان قبيله (تميم) با نيزهاش به او ضربه زد. پس از اين بود که حبيب از اسب به زمين افتاد، اما همين که خواست از جاي برخيزد «حصين بن تميم» با شمشير بر فرق او زد. مرد «تميمي» از اسب پايين پريد و سر حبيب را از بدن او جدا کرد. حصين به او گفت: من در کشتن او شريک تو هستم. پس ديگري گفت: به خدا قسم، او را کسي جز من نکشت. حصين گفت: سر را به من بده تا که به گردن اسبم بيندازم تا مردم ببينند و بدانند که من در قتل او شريک تو هستم، سپس سر را تو بگير و به عبيدالله بن زياد بده، من نيازي به هديهاي که براي کشتن او به تو عطا ميکند ندارم. او زير بار نرفت و قوم آن دو سرانجام بين آن دو نفر داوري کردند. او سر حبيب را به حصين داد و حصين در بين لشکر به جولان پرداخت، در حالي که سر را به گردن اسب آويخته بود. سپس سر را بازگردانيد و تميمي آن را گرفت و به اسب خود آويزان کرد تا آن که نزد ابن زياد برد.(26) در اين هنگام بود که امام حسين عليه السلام خود را بر بالين حبيب رسانيد و فرمود: «خودم و اصحاب وفادارم را نزد خدا احتساب ميکنم.»(27) پس از آن، امام مکرر اين آيه را تلاوت ميفرمود: «انالله و انا اليه راجعون؛ ما از آن خداييم و به سوي او باز ميگرديم.»(28) در برخي از مقاتل آمده که امام فرمود: آفرين بر تو اي حبيب تو مردي فاضل بودي که در يک شب قرآن را ختم ميکردي.(29)
در زيارت ناحيه مقدسه آمده: السلام علي حبيب بن مظاهر الاسدي؛ درود بر تو اي حبيب بن مظاهر اسدي.(30)
امتيازات حبيب:
1. امام حبيب را فاضل ميدانند؛
2. او هر شب، کل قرآن را تلاوت ميکرد؛
3. معرفت او به امام بر ديگران امتياز داشت.
اما آيا انحراف دشمن امام حسين عليه السلام توجيهپذير است؟ آيا رياکاري و مقامطلبي حصين و شمشير به مزد بودن آن تميمي شايان عبرت نيست؟
پينوشتها:
1- ابصار العين، ص 100 .
2- مقتل الحسين مقرم، ص 254 .
3- الاصابة في تمييز الصحابة، ج 2، ص 142 .
4- ابصار العين، ص 101 .
5- همان .
6- شيخ طوسي فضيل بن زبير را از ياران و اصحاب امام باقر و امام صادق عليهماالسلام دانسته است. رجال شيخ طوسي، ص 272 و 132.
7- رجال الکشي، ص 78، ش133/ مامقاني، تنقيح المقال، ج2، ص 328.
8- ابصارالعين، ص25/ الارشاد، ج2، ص 37/ الکامل في التاريخ، ج2، ص 533 .
9- اللهوف، ص108/ الارشاد، ج2، ص41/ الکامل في التاريخ، ج2، ص 555، الاخبارالطوال، ص341
10- ابصارالعين، ص102.
11- ابصارالعين، ص 57 .
12- کتاب الفتوح، ج 5، ص91-90/ مقتل الحسين مقرم، ص254/ بحارالانوار، ج44، ص368، باب 37.
13- تاريخ الامم و الملوک، ج5، ص511- 510 .
14- تاريخ الامم و الملوک، ج 5، ص416 .
15- تاريخ الامم و الملوک، ج5، ص 417- 416/ مقتل الحسين مقرم، ص256 .
16- مقتل الحسين مقرم، ص 263 .
17- مقتل الحسين مقرم، ص 265 .
18- مقتل الحسين مقرم، ص 246 .
19- مقتل الحسين مقرم، ص266 .
20- تاريخ الامم و الملوک، ج5، ص429/ الارشاد، ج2، ص95.
21- ابصارالعين، ص104 .
22- تاريخ الامم و الملوک، ج 5، ص 439/ الکامل في التاريخ، ج2، ص 567.
23- ابصارالعين، ص105.
24- کتاب الفتوح، ج5، ص 107/ مقتل الحسين خوارزمي، ج2، ص18/ ابصارالعين، ص105.
25- موسوعة کلمات الامام الحسين عليه السلام، ص446، ش 424.
26- الکامل في التاريخ، ج2، ص567 .
27- تاريخ الامم و الملوک، ج5، ص440/ مقتل الحسين عليه السلام خوارزمي، ج2، ص192/ الکامل في التاريخ، ج2، ص567/ البداية و النهاية، ج8، ص198/ بحارالانوار، ج45، ص27/ عوالم، ج17، ص27/ اعيان الشيعه، ج1، ص206/ وقعه الطف، ص231/ موسوعة کلمات الامام الحسين عليه السلام، ص446.
28- بقره، آيه 156/ مقتل الحسين مقرم، ص301 .
29- موسوعة کلمات الامام الحسين، ص446، ش 424، ص231 .
30- اقبال الاعمال، ج3، ص78 و 343 .
منبع:
ياران شيداي حسين بن علي عليهماالسلام، استاد مرتضي آقا تهراني .
نوشته شده توسط مهدی خانعلی زاده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 و ساعت 20:12