تبليغاتX
سقای دشت کربلا :: السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین
سقای دشت کربلا
السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین
برادر عشق

یاد یک حدیث از پیامبر اکرم(ص) افتادم که فرمودند:

"انا مدینه العلم و علی بابها"

هرکس می خواهد وارد یک خانه شود حتما باید از جایی وارد شود و معمولا و قطعا آن جا در است

اما برای عشق حسینی باید از دری وارد شد که کرامتش در همه جهان زبانزد است

آن کریم کسی نیست جز حضرت ابالفضل عباس(ع).

|+|
نوشته شده توسط مهدی خانعلی زاده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 و ساعت 19:22
یا حسین مظلوم

|+|
نوشته شده توسط مهدی خانعلی زاده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 و ساعت 19:33
پیامک های عاشورایی

خط تو با خون تو آغاز می شود/ از آن زمان كه تو ایستادی/ دین راه افتاد / و چون فرو افتادی/ حق برخاست (دکتر اسدی گرمارودی)

-آنان که رفته اند کاری حسینی کرده اند و آنان که مانده اند با ید کاری زینبی کنند و گرنه یزیدی اند.(دکتر شریعتی)

- به جز اینکه امام حسین در عاشورا شهید شده است عاشورا نیز در تاریخ شهید شده است. و پیام اصلی عاشورا(عدالت) نیز فراموش شده است. پس در هر عاشورایی دو شهید موجود است و بر هر شهیدی نوحه ای واجب. (محمد رضا حکیمی)

- شامگاه عاشورا، آسمان تمام ستاره‌های خود را می‌گرید و بدین فرجام، قطره اشك درشتی از خون، از گوشه پلك آسمان به بیرون می‌لغزد. خورشید، آغاز دهمین روز از ماه محرم 61 هجری را اعلام می‌كند.

(زنده یاد سید حسن حسینی)

- و تو شكستی و " راستی " درست شد/ و از روانه ی خون تو / بنیاد ستم سست شد. (دکتر اسدی گرمارودی)

- بگذار بگریم/ خون تو، در اشك ما تداوم یافت/ و اشك ما ،صیقل گرفت/ شمشیر شد/ و در چشمخانه ی ستم نشست.

- در همهمه ی حیرت و بی کسی ،دستان تهی مانده ی ما را ، از دامان بلند نگاهت ،کوتاه مکن

- در چمن ،آه، این همه خونین کفن/ باز بقایای شبیخون کیست؟

- تو كلاس فشرده تاریخی / كربلای تو / مصاف نیست / منظومه بزرگ هستی است / طواف است(دکتر اسدی گرمارودی)

- انگشت تو از دست چرا افتاده؟

 گل از چه ز شاخه ای جدا افتاده؟

 ای ناطق قرآن که جداگشته سرت؟

بسم الله این سوره کجا افتاده؟ (علی انسانی)

- شوریده سری که شرح ایمان می کرد

هفتاد و دو فصل سرخ عنوان می کرد

با نای بریده نیز بر منبر نی

تفسیر خجسته ای ز قرآن می کرد (سید حسن حسینی)

- لب تشنه ام از سپیده آبم بدهید

جامی ز زلال آفتابم بدهید

من پرسش سوزان حسینم یاران

با حنجره عشق جوابم بدهید (سید حسن حسینی)

- تو قرآن سرخی/ "خون آیه" های دلاوری ت را/ بر پوست کشیده ی صحرا نوشتی/ و نوشتارها/ مزرعه ای شد/  با خوشه های سرخ/ و جهان یک مزرعه شد/ با خوشه ، خوشه ، خون/ و هر ساقه/ دستی و داسی و شمشیری/ و ریشه ی ستم را وجین کرد/ و اینک/ و هماره/ مزرعه سرخ است. (دکتر اسدی گرمارودی)

- گل آمد و ویرانه ما گلشن از اوست

ماه امد و کاشانه ی ما روشن از اوست

من با پدرم قول و قراری دارم

جان باختن از من است و دل بردن از اوست (هاشم شکوهی)

- چون دید به نوک نی سرش را خورشید

بر خاک ، تن مطهرش را خورشید

آرام ، حریر نور خود را گسترد

پوشاند برهنه پیکرش را خورشید( محمدعلی مجاهدی ( پروانه ))

- خورشید بر این تیره مغاک افتاده است؟

یا بر سر نی آن سر پاک افتاده است؟!

بر عرش نی از تلاوت او پیداست

هفتاد و دو سوره روی خاک افتاده است (محمدعلی مجاهدی)

|+|
نوشته شده توسط مهدی خانعلی زاده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 و ساعت 19:31
عاشورا در آیینه شعر مولوی

توصیف و شرح وقایع كربلا، از دیرباز، در شعر عرفانى ما، چه در آثارشاعران شیعى و چه شاعران اهل سنت، سابقه‏اى دیرین دارد و شاعران بزرگى چون :

«سنائى، عطار، سیف‏الدین، فرغانى، جامى، وحشى بافقى، صائب، بیدل دهلوى، عمان‏سامانى‏» و تعدادى دیگر، هر یك به فراخور حال از واقعه عاشورا از دید عرفانى‏خود یاد كرده‏اند.

جلال الدین مولوى بزرگترین شاعر پارسى‏گوى، نیز اشارات عرفانى متعددى به واقعه‏كربلا دارد، از جمله در یك غزل، با لطافت هرچه تمامتر سخن‏سرائى نمموده و دریغ واندوه و آلام خود را رنگى عارفانه داده و مى‏گوید:

كجائید اى شهیدان خدائى

 بلاجویان دشت كربلائى

 كجائید اى سبكروحان عاشق

 پرنده تر زمرغان هوائى

 كجائید اى شهان آسمانى

 بدانسته فلك را در گشائى

 كجائید اى ز جان وجان رهیده

 كسى مر عقل را گوید: كجائى؟

 كجائید، اى در زندان شكسته

بداده وامداران را رهائى

كجائید اى در مخزن‏گشاده

كجائید اى نواى بى‏نوائى (1)

دنباله اشعار مولوى درباره حضرت امام حسین(ع):

تا چه كین دارند دائم دیو و غول

چون یزید و شمر با آل رسول

گفت دانم كز تجوع وزخلا

جمع آمد رنجتان زین كربلا (2)

 آن غریب شهر سربالا طلب

گفت مى‏خسپم درین مسجد به‏شب

مسجدا، گر كربلاى من شوى

كعبه حاجت رواى من شوى (3)

مولوى در دفتر پنجم‏مثنوى خود درباره ابتداى خلقت جسم آدم(ع) و وقتى كه به فرستادن اسرافیل رسیده،این ابیات را هم سروده است:

در دمى از صور یك بانك عظیم

پرشود محشر خلائق را رمیم

در دمى در صور گوئى‏الصلا

بر جهیداى كشتگان كربلا

اى هلاكت دیدگان از تیغ مرگ

بر زنید از خاك، سر شاخ وبرگ (4)

و درباره عزادارى اهل حلب در ایام عاشورا گوید:

به تعزیت داشتن شیعه، اهل حلب هر سالى در ایام عاشورا به دروازه انطاكیه ورسیدن غریب شاعر از سفر و پرسیدن كه این غریو چه تعزیه است؟

روز عاشورا همه اهل حلب باب انطاكیه اندر، تا به شب گرد آید مرد و زن، جمعى‏عظیم ماتم آن خاندان دارد مقیم ناله و نوحه كنند اندر بكا شیعه عاشورا براى كربلا بشمرند آن ظلمها و امتحان كز یزید و شمر دید آن خاندان نعره‏هاشان مى‏رود در ویل ودشت پر همى گردد همه صحرا و دشت یك غریبى شاعرى از ره رسید روز عاشورا و آن افغان‏شنید شهر را بگذاشت و آن سو راى كرد قصد جست و جوى آن هیهاى كرد پرس پرسان مى‏شداندر افتقاد (5) چیست این غم، بر كه این ماتم فتاد نام او و القاب او، شرحم‏دهید كه غریبم من، شما اهل ده‏اید چیست نام و پیشه و اوصاف او تا بگویم مرثیه زالطاف او مرثیه سازم كه مرد شاعرم تا از اینجا برگ و لا لنگى برم آن یكى گفتش كه‏هى دیوانه‏اى تو نه‏اى شیعه، عدوى خانه‏اى روز عاشورا نمى‏دانى كه هست ماتم جانى كه‏از قرنى به است؟ پیش مؤمن كى بود این غصه، خوار قدر عشق گوش، عشق گوشوار پیش مؤمن ماتم آن پاك‏روح شهره‏تر باشد ز صد طوفان نوح (6)

پی نوشت ها:

1-  كلیات دیوان شمس، تصحیح محمد عباسى، ص 1017 - غزلیات شمس، ص 523.

2- مثنوى، محمد مولوى، به اهتمام رینولد نیكلسون، دفتر سوم، تهران، 1353،بیت 72.

3-  همان منبع، بیتهاى 4213 و 4214.

4- همان منبع، دفتر پنجم، ص 904.

5-  افتقاد در بیت هشتم، یعنى گم كردن و از دست دادن چیزى، جستن گم شده‏مهربانى، دلجوئى تفقد (فرهنگ معین، ج‏1، ص 312).

6-  همان، دفتر ششم.

منبع:

محمد قاسم هاشمى، فصلنامه مكتب اسلام، شماره 8

|+|
نوشته شده توسط مهدی خانعلی زاده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 و ساعت 19:30
آوای غم
روضه
امام حسين عليه السلام
حضرت عباس عليه السلام
حضرت زينب عليها السلام

 

 

نوحه
امام حسين عليه السلام
حضرت عباس عليه السلام
حضرت زينب عليها السلام

 

|+|
نوشته شده توسط مهدی خانعلی زاده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 و ساعت 19:29
یزید و حسین هر دو بر حقند !!!

گفت:بنیاد گرایی تفسیری است گزینشی از متن مقدس

گفتم:قبول داری که قاتلان حسین همگی به جهنم می روند؟

گفت:چه ربطی دارد؟

گفتم:ربطش می دهم.

گفت:خب حالا...که چی؟

گفتم:اگر این که شما می گویید همه بر حقند درست باشد.فردای قیامت خداوند با چه بهانه ای می تواند عمر سعد و سپاهش را به جهنم ببرد.در حالی که سپاه عمر سعد می گویند ما برای حفظ دین خدا و رسول خدا این کار را انجام دادیم.عمر سعد در ابتدای حمله به آنها وعده ی بهشت داده بود (یا خیل الله ارکبی و بالجنه ابشری...).عمر سعد هم می گوید:من حق را این گونه می دیدم که باید حسین بن علی را بکشم.لابد خدا هم با خود می گوید:راست می گویند اینها حق را یکجور می دیدند و حسین جور دیگر.اینها همه بر حقند و باید به بهشت بروند.اصلا" من چرا جهنم را خلق کردم؟...همش تقصیر این جبرییل بود...(((اللهم اغفرلی...ازنوشتن این دو سه جمله)))

گفت:اگر فقط یک حق وجود داشته باشد.پس وجود لایه های مختلف معانی در قرآن را چگونه توجیه می کنید؟

گفتم:اگر از یک آیه برداشتهای متفاوتی شود.به این معنا نیست که این معانی با هم در تضاد هستند.بلکه این معانی در طول هم هستند نه در عرض هم.مثلا" ممکن است آنچه که یک طلبه از یک آیه دریافت کند با آنچه یک عارف کامل مانند حضرت امام (ره) در یافت می دارد متفاوت باشد.یا آنچه حضرت امام (ره)  از آن آیه در یافت می دارد با آنچه حضرت حجت(ارواحنا فداه) برداشت می کند متفاوت باشد.این به دلیل تضاد در آیه نیست بلکه به دلیل اختلاف در سطح معرفتی افراد است.

گفت:شما می گویید فقط یک حق وجود دارد. در باره ی اختلاف بین مراجع چه می گویید؟مثلا: یکی از آنها می گوید فلان کار مکروه است و دیگری می گوید حرام.طبق حرف شما فقط یکی از این دو درست است.پس تکلیف مقلدان آن کس که اشتباه کرده است چیست؟

گفتم:اگر در زمان حضور امام معصوم زندگی می کردیم.چنین مشکلی پیش نمی آمد.زیرا همه از ایشان تقلید می کردند و احکام بیان شده از سوی وی قطعا" در ست بود.اما اکنون که از نعمت حضور مستقیم امام(ع) در جامعه ی خود بی بهره ایم.طبق روایات و احادیث رسیده از معصومین باید به علمای دینی مراجعه کنیم.حال اگر فردی وظیفه ی خود را انجام داد و برای شناخت عالم اعلم گام برداشت و از او تقلید کرد.در صورتی که در احکام ایشان اشتباهی هم باشد.گناهی بر او نیست.و خدا او را می بخشاید. چون او وظیفه ی خود را انجام داده است.در ضمن خداوند وعده داده است که هر کس در راه ما مجاهدت و تلاش کند ما راه خود را به او نشان خواهیم داد.

گفت:بگذریم... ...چرا این همه با دگراندیشان برخورد می شود؟چرا سروش و گنجی و... از کشور بیرون رفتند؟چرا نگذاشتند آنها حرف هایشان را بزنند؟چرا عماد باقی را زندانی کردند؟...مگر شما نمی گویید تفکر و ایدئولوژی تان برتر است و تنها ایدئولوژی صحیح موجود در عالم...پس چرا نمی نشینید با این ها بحث و مناظره کنید؟چرا اجازه نمی دهید مردم خود انتخاب کنند؟مگر نمی گویید پذیرفتن اصول دین نباید تقلیدی باشد و هر کس باید با  عقل خود به اصول دین برسد؟پس بگذارید اینها در دانشگاه تدریس کنند کتاب بنویسند روزنامه چاپ کنند.افکار خود را به مردم عرضه کنند.مردم حرف این ها را بشنوند حرف متفکرین شما را هم بشنوند و از بین اینها هر کدام را تشخیص دادند انتخاب کنند.

گفتم:اولا" این افرادی که شما نام بردید کتابهایشان را نوشتند و افکارشان را به جامعه عرضه کردند.حتی به بعضی از آنها پیشنهاد مناظره هم داده شد که با دلایل بچه گانه ای آن را رد کردند.ثانیا" هدف خداوند از آفرینش جهان این است که انسان به مقام قرب الهی برسد.فرض کنیم در جامعه ای همه آزاد باشند که افکار خود را در کتاب ها و پشت تریبون ها و...به خورد مردم دهند.باز هم فرض می کنیم که در آن جامعه ۱۰۰ متفکر و ایدئولوگ داشته باشیم که یکی دارای تفکر اسلامی و برحق باشد و ۹۹تای آنها دارای تفکرات غیر اسلامی و بعضا" ضد اسلامی باشند.حال اگر مردم بخواهند دنبال حقیقت بروند و یکی از اینها را انتخاب کنند.یک در صد احتمال دارد که حق را انتخاب کنند.هر چه تعداد تفکرات باطل در جامعه زیادتر شود احتمال اینکه مردم به حقیقت برسند کمتر و کمتر می شود.در ضمن هر حرف باطلی که در جامعه منتشر شود.اگر پیروان حق به آن پاسخ گویند وقت و انرژی آنها تلف می شود و اگر آن را بی پاسخ بگذارند.اثرات منفی خودش را خواهد گذاشت.پس باید از نشر عقاید باطل در جامعه جلوگیری شود تا راه مردم برای پذیرش حق راحت تر شود.افراد سازنده ی این تفکرات باید قبل از ارائه ی آن در بین مردم عامی تفکرات خود را در برابر دانایان و عالمان دینی قرار دهند تا از سلامت آن مطمئن شوند.تفکر حق هیچ احتیاجی به باور شدن از سوی مردم ندارد.بلکه این کار(جلوگیری از نشر باطل)به نفع خود مردم است که با پذیرفتن حق بتوانند در راه اهداف خلقت گام بردارند.

چیزی نگفت...

گفتم:ربنا لا تزغ قلوبنا بعد اذ هدیتنا... 

 

منبع

|+|
نوشته شده توسط مهدی خانعلی زاده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 و ساعت 20:20
حبیب ابن مظاهر

حبيب» فرزند «مظهر بن رئاب بن اشتر بن جخوان» است.(1) برخي به جاي «مظاهر» او را «مظهّر» خوانده‎اند. ايشان از اشراف و چهره‎هاي سرشناس، مورد احترام و اعتماد کوفه و از قبيله «بين اسد» بوده است. (2)

پيامبر خدا صلي الله عليه و آله و حبيب

به گزارش کلبي «حبيب» صحابي رسول خدا صلي الله عليه و آله بوده و پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله را درک کرده است.(3) همه تاريخ نگاران نگاشته‎اند که او در دوران امام علي عليه السلام مقيم کوقه شده است.

امام علي عليه السلام و حبيب

تاريخ نگاران گفته‎اند که حبيب در دوران امام علي عليه السلام در کوفه سکونت کرد و او هميشه را همراهي کرده است.(4) او از ياران امام علي عليه السلام بود و در تمام جنگ‎ها در خدمت حضرت مولي شمشير مي‎زده است. «حبيب» چنان به امام خود نزديک بود که از اصحاب سرّ اميرالمومنين و از حاملان علوم آن بزرگوار به شمار آمده است. (5)

حبيب، حامل اسرار الهي

جناب کشّي که بزرگ رجالي شيعه است از فضيل بن زبير(6) گزارش کرده است.

«ميثم تمار در حالي که بر اسب خود سوار بود، در حال عبور بود که حبيب بن مظاهر اسدي در حالي که در مجلس بني‎اسد بود او را استقبال کرد؛ سپس حبيب گفت: گويا مي‎بينم شيخي را که جلوي سرش مو ندارد و شکمي بزرگ دارد و نزديک «دار الرزق» کدو مي‎فروشد؛ او را به سبب محبت به اهل‎بيت پيامبرش به صليب و دار آويخته‎اند. همانگونه که بر چوبه دار است، شکمش را پاره مي‎کنند. پس ميثم گفت: و البته من خود بهتر مي‎دانم مردي سرخ و سفيد را که دو لگام به دهان او زده مي‎شود. او براي ياري فرزند دختر پيامبر خارج مي‎شود، پس کشته مي‎شود، و سر او را در کوفه مي‎گردانند. سپس هر دو از يکديگر جدا شدند. اهل آن مجلس گفتند: تا به حال دروغگوتر از اين دو مرد نديده‎ايم. فضيل گفت: هنوز جلسه به هم نريخته بود که «رُشَيد هُجري» سر رسيد و سراغ ميثم و حبيب را گرفت. مردم گفتند: آن دو از هم جدا شدند و ما شنيديم که آنها چنين و چنان مي‎گفتند. رشيد گفت: خداوند ميثم را رحمت کند. او (نکته‎اي را) فراموش کرد و خود افزود که براي کسي که سر او را بياورد صد درهم پرداخت خواهد شد. سپس پشت کرد و رفت. آن گروه گفتند: به خدا قسم اين از همه آنها دروغگوتر است. گزارشگر گفت: دوراني بيش از گذر شب و روز نگذشت که خود ديدم ميثم را در باب «عمرو بن حريث» به دار آويختند و سر حبيب که با حسين عليه السلام کشته شده بود آورده شد و خود ديدم که هر چه گفتند همان شد.»(7)

حبيب و کوفه

پس از مرگ معاويه به اهل کوفه خبر رسيد که امام حسين عليه السلام از مدينه خارج شده و از بيعت با يزيد سر باز زده است. حرکت امام به سوي مکه بسيار معنا دار بود. شيعيان حضرت در منزل «سليمان بن صرد خزاعي» جمع شدند. بنا شد که نامه‎هايي به سوي امام نوشته شود و همگي حضرت را به کوفه دعوت کنند. خطبا هم در نماز جمعه‎ها مردم را به اين مسئله سوق دهند. از جمله کساني که به امام نامه نوشت و حضرت را به کوفه دعوت کردند، حبيب بن مظاهر، مسلم بن عوسجه و سليمان بن صرد ... بودند.(8) اينگونه گفته‎اند: هنگامي که مسلم بن عقيل وارد کوفه شد و به منزل مختار فرود آمد، شيعيان رفت و آمد با ايشان را شروع کردند.(9) در برابر او برخي از سخنوران چون عابس بن ابي شبيب شاکري به سخن برخاستند. پس از وي حبيب از جاي برخاست و عابس را مدح بليغي کرد و گفت: خدا رحمتت کند، البته آن چه در باطن داشتي در قالب جملاتي کوتاه بر زبان آوردي! در حالي که به خدايي که جز او معبودي نيست. ما همه بر همان راهي هستيم که تو بر آن استوار گشته‎اي.» (10)

ورود حبيب به کربلا

حبيب بن مظاهر و دوست بزرگوارش مسلم بن عوسجه پيش از ماجراي کربلا در کوفه، براي ياري امام حسين عليه السلام از مردم بيعت مي‎گرفتند. هنگامي که ابن زياد به کوفه آمد و بر مردم سخت گرفت، مردم هم مسلم را تنها نهادند و بيعت شکستند، قبيله بني اسد حبيب و مسلم بن عوسجه را نزد خود پنهان کردند تا به آنها آسيبي نرسد، و هنگامي که امام به کربلا آمد، اين دو دوست صميمي به سوي حضرت رهسپار شدند. در آن اختناق، روزها از چشم جاسوسان و ماموران ابن زياد پنهان مي‎شدند و شب‎ها طي طريق مي‎کردند تا به اردوي امام ملحق شدند.(11)

حبيب در روز تاسوعا

پس از آن که حبيب، ياران کم امام و زيادي دشمنان را مشاهده کرد، از ايشان اجازه خواست تا قبيله «بني‎اسد» را که در نزديکي کربلا سکونت داشتند به ياري امام دعوت کند و امام به او اجازه داد. او به ميان قبيله خود آمد و از آنها درخواست کرد که پسرِ دختر پيامبر خدا را ياري کنند تا شرف دنيا و آخرت براي آنها باشد. او را نود مرد اجابت کردند. شخصي که از قبيله «حّي» بود به عمر بن سعد خبر داد که گروهي به سوي امام رهسپار شده‎اند. ابن سعد چهارصد مرد جنگي را به سپاه «ازرق» ملحق ساخت. اين گروه با آن مردان حق در بين راه درگير شدند و در اين نزاع و جدال، جماعتي از «بني‎اسد» کشته شدند. هر کسي که زنده مانده بود، شبانه گريخت و خود را به قبيله «حي» رسانيد. آري حبيب به سوي امام حسين عليه‎السلام بازگشت و آن حضرت را از آن چه اتفاق افتاده بود، با خبر کرد. امام فرمود: نخواستيد مگر آن چه خداوند خواست، در حالي که هيچ قدرت و قوه‎اي جز خداي بزرگ نيست. (12)

دعوت حبيب در روز تاسوعا

طبري گزارش کرده: ابن سعد، «کثير بن عبدالله شعبي» را به سوي امام حسين عليه السلام فرستاد، هنگامي که آمد ابوثمامه او را شناخت و بازگرداند. پس از آن ابن سعد «قرة بن قيس حنظلي» را به سوي امام فرستاد. وقتي امام حسين عليه السلام او را ديد که به سويش مي‎آيد، فرمود: آيا او را مي‎شناسي؟ حبيب در پاسخ گفت: آري، اين مردي از قبيله تميم از حنظله است و او پسر خواهر ماست. آري، من او را به خوش رايي مي‎شناسم. آنگونه که باور دارم اين است که در اين مقام، شهادت خود را قرار خواهد داد.

طبري گويد: پس قرة آمد تا به امام حسين عليه السلام سلام کرد. و نامه عمر بن سعد را به دست آن حضرت رسانيد. امام او را پاسخ داد. سپس حبيب به او روي کرد و فرمود: واي بر تو اي قره! آيا به سوي قوم ستمگر باز مي‎گردي؟ اين مرد را ياري کن تا به توسط پدرانش خداوند تو را به کرامت ياري فرمايد و ما نيز با تو هستيم. قره گفت: من به سوي همراه خودم باز مي‎گردم تا جواب نامه‎اش را برسانم و بينديشم خود چه بايد بکنم. (13)

درسي که مي‎توان گرفت: از اين ماجرا چند نکته به دست مي‎آيد:

1. حبيب از محرمان درگاه امام حسين عليه السلام بود و امام درباره ديگران با او مشورت مي‎کرده‎اند؛

2. حبيب در خيرخواهي براي بندگان خدا و مقام امامت هميشه تلاش مي‎کرد و قره را در آخرين روز هم به سوي امام دعوت کرد؛

3. شرح صدر مبلغان الهي نيز درسي آموزنده است که از لحن حبيب با قره و سپس پاسخ منفي او را درک و مي‎پذيرد.

عباس عليه السلام و حبيب

روز نهم محرم به لشکر عمر سعد دستور دادند تا به لشکر امام حسين عليه السلام حمله کنند. حضرت عباس عليه السلام به امام خبر داد: اي برادر، قوم به سوي شما مي‎آيند. امام فرمود: عباس! جانم فدايت بر اسب سوار شو و به نزد آنها برو و به آنها بگو شما را چه شده؟ و چه چيز باعث شده به اين سمت حرکت کنيد. حضرت عباس عليه السلام با بيست نفر از ياران، چون حبيب و زهير رهسپار ميدان شدند تا خبر بياورند. دشمن گفت: امير امر کرده که تحت فرمانش در آييد يا آماده جنگ شويد. عباس عليه السلام فرمود: عجله نکنيد تا به اباعبدالله خبر دهم، سپس شما را ملاقات کنم.(14) حضرت عباس عليه السلام به سوي برادر بازگشت و از ياران خواست که اين قوم را موعظه کنند. حبيب به زهير گفت: اگر مي‎خواهي با اين قوم سخن بگو. زهير گفت: تو پيش از اين شروع کرده‎اي، پس با آنها سخن بگو. حبيب فرمود: «اي مردم! به خدا قسم نزد خداي تعالي در روز قيامت بد گروهي‎اند کساني که به استقبال فرزند پيامبر و خاندان اهل‎بيت او و بندگاني از اهالي اين شهر آمده‎اند تا آنها را به قتل رسانند، در حالي که آنها بندگاني عبادت پيشه، شب زنده‎دار، سحرخيز و بسيار به ياد خدايند.

«عزره بن قيس» در پاسخ گفت: هر چه مي‎تواني خودستايي کن.(15)

درسي که مي‎توان گرفت: حبيب، ويژگي ياران امام را شب زنده‎داري، سحرخيزي و فراواني ياد خداوند و بندگي آنها دانسته است. آيا افتخار ديگري براي انسان‎هاي کامل مي‎توان سراغ داشت؟

حبيب در شب عاشورا

در شب عاشورا، حبيب چون «بُرير» شادمان و خرسند بود. به گونه‎اي که «يزيد بن حصين» به او خرده گرفت: اي برادر! اين ساعت زمان شوخي نيست. «حبيب» در پاسخ گفت: کجا از اين جا سزاوارتر براي سرور خواهد بود؟ در حالي که تنها فاصله ما با حورالعين، حمله اين قوم بر ماست تا که شمشيرها را از نيام برکشند.(16)

قدري از شب عاشورا گذشت، «نافع» مي‎گويد: امام وارد خيمه خواهرشان زينب(سلام الله عليها) شدند. من در برابر خيمه به انتظار امام بودم که شنيدم حضرت زينب(سلام الله عليها) به امام عرض کرد: آيا شما نيّات يارانتان را امتحان کرده‎ايد؟ من نگران آنم که آنان نيز به ما پشت کنند و در هنگامه درگيري شما را تسليم دشمن کنند. امام در پاسخ فرمودند: به خدا سوگند اينها را امتحان کرده‎ام؛ پس آنها را مرداني يافتم که سينه سپر کرده‎اند، به گونه‎اي که به مرگ زيرچشمي مي‎نگرند و به مرگ در راه من چنان شيرخواره به سينه مادرش انس دارند. (17)

نافع مي‎گويد: چون اين گفتار امام را شنيدم، گريه‎ام گرفت و نزد حبيب بن مظاهر رفتم و داستان گفت و گوي امام و خواهرش را بازگو کردم.(18) حبيب گفت: به خدا سوگند، اگر انتظار امر امام نبود در همين شب با اين شمشيرم به آنها حمله‎ور مي‎شدم. نافع مي‎گويد: به حبيب گفتم: من نزد خواهرشان بوده‎ام؛ گمان مي‎کنم بايد زن‎ها را تسکين خاطري داد. آيا مي‎تواني يارانت را جمع کني تا نزد آنها رفته خاطرشان را آسوده کنيم؟

«حبيب» از جاي برخاست و فرمود: اي ياران مردانگي! اي شيران! چون شيران وحشي از آشيانه‎هاي خود به در آييد. سپس به بني‎هاشم گفت: به خيمه‎هاي خويش بازگرديد(اميدوارم که) چشمانتان بيدار مباد. بعد از آن به اصحاب خود نظر کرد و آن چه خود ديده بود يا از نافع شنيده بود بازگو کرد و همگي گفتند: به آن خدايي که بر ما منت نهاد که در اين جايگاه قرار بگيريم، اگر انتظار فرمان حسين نبود، اکنون با شتاب بر آنان حمله مي‎کرديم تا که نفس خويش را پاک و چشم را روشن سازيم. حبيب از خداوند بر آنان طلب خير کرد و گفت همراه من بياييد تا که نزد زن‎هاي حرم رويم و خاطرشان را آسوده سازيم. او خود به راه افتاد و ياران، او را همراهي کردند. حبيب به نزديک حرم اهل‎بيت رسيده و فرياد زد: اي حريم رسول خدا! اين شمشيرهاي جوانان و جوانمردان شماست که به غلاف نخواهد رفت تا اين که گردن بدخواه شما را بزند. اين نيزه‎هاي پسران شماست، سوگند ياد کرده‎اند که تنها بر سينه جدا شده از دعوتتان فرو روند. در اين هنگام زن‎هاي حرم از خيمه‎ها به گريه خارج شدند و گفتند: اي پاکان! از دختران رسول الله و ناموس امير مومنان حمايت کنيد.» در آن حال همه منقلب و گريان شده بودند، گويا زمين هم با آنها زار مي‎گريست. (19)

حبيب در روز عاشورا

حبيب، فرماندهي طرف چپ سپاه امام حسين عليه السلام را به عهده داشت چنان که زهير فرمانده طرف راست بود. اگر کسي حبيب را به مبارزه دعوت مي‎کرد او با شتاب پاسخ مي‎داد. «سالم» غلام زياد و «يسار» غلام عبيدالله بن زياد وارد ميدان شدند و مبارز طلبيدند. اين در حالي بود که يسار جلوتر آمده بود و در پيشاپيش سالم قرار داشت. حبيب و برير به سرعت به سمت آنان شتافتند؛ ولي امام حسين عليه‎السلام آن دو را به جاي خود نشانيد. عبدالله بن عمير از جاي برخاست و امام به او اجازه جهاد فرمود.(20)

درسي که مي‎توان گرفت: طبري و ديگران درباره وضعيت حبيب چنين بيان داشته‎اند: هرگاه حبيب را مبارزي به جنگ دعوت مي‎کرد. او به سادگي اجابت مي‎کرد.(21) اين روحيه، بيانگر شجاعت و نيز از خودگذشتگي آن مجاهد بزرگ در راه احياي دين خداست.

هنگامي که «ابوثمامة» وقت نماز را به امام يادآوري کرد، حضرت در حق او دعاي خير کرد و فرمود: به آنها بگوييد از جنگ دست بردارند تا نماز بگزاريم. در اين حال، يکي از افراد سپاه ابن سعد به نام «حصين بن تميم» فرياد برآورد که نماز او (حسين عليه السلام) پذيرفته نخواهد بود. حبيب از اين گفتار برآشفت و گفت: پنداشته‎اي که نماز از آل رسول قبول نمي‎شود، ولي از تو - اي الاغ - پذيرفته مي‎شود؟ حصين که تاب شنيدن اين حقيقت را از حبيب نداشت، بر او حمله‎ور شد و حبيب نيز دست به شمشير برد و با ضربه‎اي به صورت اسب او کوبيد، که اسب با شتاب به زمين خورد و بر روي او افتاد. خويشان و اطرافيان حصين براي نجات او به سويش شتافتند و با حبيب درگير شدند تا او را نجات دهند.(22) در اين درگيري که حبيب با شمشير در بين دشمن مي‎جنگيد، اين اشعار را ترنم مي‎کرد:

«اُقسِمُ لَو کُنا لَکُم اَعدائاً                                       اَو شَطَرَکُم وَلَّيتُم ألا اکتاداً

                                يا شَرَّ قَوم حَسَباً وَ آدا.» (23)

رجز حبيب در ميدان رزم، هنگام حمله، اين بود:

انا حبيب و ابي مظاهر                                          فارس هيجاء و حرب تسعر

و انتم عند العديد اکثر                                           و نحن اعلي حجة و اظهر

و انتم عند الوفاء اغدر                                           و نحن اوفي منکم و اصبر 

من حبيبم و پدرم مظاهر، پهلوان ميدان نبرد و کارزار شعله‎ور؛

گرچه گروه شما از ما فزون‎تر است، ولي ما حجتي والاتر و آشکارتر داريم؛

و اگرچه شما خائن به عهد خود هستيد، ولي ما وفادارتر از شما و شکيباتريم. (24)

«حبيب» آن شيرمرد دلاور، به رغم کهولت سن، در آن درگيري شصت و دو نفر از آنها را به خاک انداخت. او اين سرود حماسي را پيوسته به زبان داشت تا اين که «بديل» به او حمله‎ور شد.

شهادت حبيب

فردي از «بَني تميم»(25) به نام «بُدَيلُ بنُ صُريم» با شمشير خود ضربه‎اي به حبيب زد و ديگري از همان قبيله (تميم) با نيزه‎اش به او ضربه زد. پس از اين بود که حبيب از اسب به زمين افتاد، اما همين که خواست از جاي برخيزد «حصين بن تميم» با شمشير بر فرق او زد. مرد «تميمي» از اسب پايين پريد و سر حبيب را از بدن او جدا کرد. حصين به او گفت: من در کشتن او شريک تو هستم. پس ديگري گفت: به خدا قسم، او را کسي جز من نکشت. حصين گفت: سر را به من بده تا که به گردن اسبم بيندازم تا مردم ببينند و بدانند که من در قتل او شريک تو هستم، سپس سر را تو بگير و به عبيدالله بن زياد بده، من نيازي به هديه‎اي که براي کشتن او به تو عطا مي‎کند ندارم. او زير بار نرفت و قوم آن دو سرانجام بين آن دو نفر داوري کردند. او سر حبيب را به حصين داد و حصين در بين لشکر به جولان پرداخت، در حالي که سر را به گردن اسب آويخته بود. سپس سر را بازگردانيد و تميمي آن را گرفت و به اسب خود آويزان کرد تا آن که نزد ابن زياد برد.(26) در اين هنگام بود که امام حسين عليه السلام خود را بر بالين حبيب رسانيد و فرمود: «خودم و اصحاب وفادارم را نزد خدا احتساب مي‎کنم.»(27) پس از آن، امام مکرر اين آيه را تلاوت مي‎فرمود: «انالله و انا اليه راجعون؛ ما از آن خداييم و به سوي او باز مي‎گرديم.»(28) در برخي از مقاتل آمده که امام فرمود: آفرين بر تو اي حبيب تو مردي فاضل بودي که در يک شب قرآن را ختم مي‎کردي.(29)

در زيارت ناحيه مقدسه آمده: السلام علي حبيب بن مظاهر الاسدي؛ درود بر تو اي حبيب بن مظاهر اسدي.(30)

امتيازات حبيب:

1. امام حبيب را فاضل مي‎دانند؛

2. او هر شب، کل قرآن را تلاوت مي‎کرد؛

3. معرفت او به امام بر ديگران امتياز داشت.

اما آيا انحراف دشمن امام حسين عليه السلام توجيه‎پذير است؟ آيا رياکاري و مقام‎طلبي حصين و شمشير به مزد بودن آن تميمي شايان عبرت نيست؟

 

پي‎نوشت‎ها:

1- ابصار العين، ص 100 .

2- مقتل الحسين مقرم، ص 254 .

3- الاصابة في تمييز الصحابة، ج 2، ص 142 .

4- ابصار العين، ص 101 .

5- همان .

6- شيخ طوسي فضيل بن زبير را از ياران و اصحاب امام باقر و امام صادق عليهماالسلام دانسته است. رجال شيخ طوسي، ص 272 و 132.

7- رجال الکشي، ص 78، ش133/ مامقاني، تنقيح المقال، ج2، ص 328.

8- ابصارالعين، ص25/ الارشاد، ج2، ص 37/ الکامل في التاريخ، ج2، ص 533 .

9- اللهوف، ص108/ الارشاد، ج2، ص41/ الکامل في التاريخ، ج2، ص 555، الاخبارالطوال، ص341

10- ابصارالعين، ص102.

11- ابصارالعين، ص 57 .

12- کتاب الفتوح، ج 5، ص91-90/ مقتل الحسين مقرم، ص254/ بحارالانوار، ج44، ص368، باب 37.

13- تاريخ الامم و الملوک، ج5، ص511- 510 .

14- تاريخ الامم و الملوک، ج 5، ص416 .

15- تاريخ الامم و الملوک، ج5، ص 417- 416/ مقتل الحسين مقرم، ص256 .

16- مقتل الحسين مقرم، ص 263 .

17- مقتل الحسين مقرم، ص 265 .

18- مقتل الحسين مقرم، ص 246 .

19- مقتل الحسين مقرم، ص266 .

20- تاريخ الامم و الملوک، ج5، ص429/ الارشاد، ج2، ص95.

21- ابصارالعين، ص104 .

22- تاريخ الامم و الملوک، ج 5، ص 439/ الکامل في التاريخ، ج2، ص 567.

23- ابصارالعين، ص105.

24- کتاب الفتوح، ج5، ص 107/ مقتل الحسين خوارزمي، ج2، ص18/ ابصارالعين، ص105.

25- موسوعة کلمات الامام الحسين عليه السلام، ص446، ش 424.

26- الکامل في التاريخ، ج2، ص567 .

27- تاريخ الامم و الملوک، ج5، ص440/ مقتل الحسين عليه السلام خوارزمي، ج2، ص192/ الکامل في التاريخ، ج2، ص567/ البداية و النهاية، ج8، ص198/ بحارالانوار، ج45، ص27/ عوالم، ج17، ص27/ اعيان الشيعه، ج1، ص206/ وقعه الطف، ص231/ موسوعة کلمات الامام الحسين عليه السلام، ص446.

28- بقره، آيه 156/ مقتل الحسين مقرم، ص301 .

29- موسوعة کلمات الامام الحسين، ص446، ش 424، ص231 .

30- اقبال الاعمال، ج3، ص78 و 343 .

منبع:

ياران شيداي حسين بن علي عليهماالسلام، استاد مرتضي آقا تهراني .

|+|
نوشته شده توسط مهدی خانعلی زاده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 و ساعت 20:12
زندگی‌های بی‌مرگ

با آن که شهید نیز جان می‌دهد و کشته می‌شود، از نوعی حیات برتر برخوردار و به تعبیر قرآن، زنده جاوید می‌شود و نزد خداوند، روزی می‌خورد: «... بَل اَحیاءُ عِندَ رَبِّهِم یُرزَقُونَ» (1) برای همه، جان دادن لحظه پایان زندگی محسوب می‌شود، اما برای شهدا، نه تنها لحظه پایان نیست، بلکه آغاز مرحله‌ای متعالی‌تر و برخوردار از رزق پروردگار است.

آنان که در راه خدا زندگی خود را فدا می‌کنند، به «زندگی بی‌مرگ» دست می‌یابند. به تعیبیر امام خمینی «قدس‌سره»:

شهادت در راه خداوند، زندگی افتخار‌آمیز ابدی و چراغ هدایت برای ملت‌هاست. (2)

اگر انسان‌ها در دوران حیات مادی، منشا اثر و حرکت و بیداری و ارشادند، مرگ شهیدان همین تاثیر را دارد و جان باختگان راه خدا، پس از شهادت نیز همچنان مشعل هدایت و راهگشای انسان‌ها و الهام بخش حرکت‌اند این نیز نوعی زندگی بی‌مرگ است که از عاشورا می‌توان الهام گرفت. باز به تعبیر حضرت امام درباره این زندگانی بی‌مرگ:

اینک ما شاهد آنیم که سبکبالان عاشق شهادت، بر توسن شرف و عزت به معراج خون تاخته‌اند و در پیشگاه عظمت حق و مقام جمع الجمع به شهود و حضور رسیده‌اند و بر بسیط ارض، ثمرات رشادت‌ها و ایثارهای خود را نظاره می‌کنند که از همت بلندشان جمهوری ‌اسلامی ایران پایدار و انقلاب ما در اوج قله عزت و شرافت، مشعل‌دار هدایت نسل‌های تشنه است و قطرات خونشان سیلابی عظیم و طوفانی سهمناک را برپا کرده است. (3)

خداوند، بقای نام و یاد شهیدان را تضمین کرده است. ماندگاری راه و رسم شهدای کربلا نیز در همین مسیر است. فردای عاشورا که اسرای اهل‌بیت را از کربلا کوچ می‌‌دادند، زینب کبری کاروانیان را دلداری و مژده می‌داد که مردمی به دفن این اجساد مطهر خواهند شتافت و در کربلا نشانی برافراشته خواهد شد و آثار قبر حسین علیه‌السلام با گذشت شب و روز هرگز محور و نابود نخواهد گشت و به رغم تلاش سخت سردمداران کفر و پیروان گمراهی برای محو آن، پیوسته آثار آن برجسته‌تر و والاتر خواهد شد. (4)

حضرت زینب عليهاالسلام، بار دیگر در شام و بارگاه یزید، به همین نکته اشاره فرمود و در سخنرانی پرشور و افشاگرانه‌اش بعد از بر شمردن جنایت‌های سپاه یزید و دشمنان اهل‌بیت، خطاب به آن طاغوت کرد و فرمود:

«فَکِد کَیدَکَ وَ اسعَ سَعیَکَ و ناصِب جُهدَکَ فَوَاللهِ لا تَمحُو ذِکرَنا وَ لا تُمیتُ وَحیَنا...» (5)

هر چه می‌توانی نقشه بکش و تلاش کن و بکوش، به خدا سوگند یاد ما محو شدنی نیست و وحی ما را هم نمی‌توانی از میان برداری!

|+|
نوشته شده توسط مهدی خانعلی زاده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 و ساعت 20:3
بوی محرم که میاد...

ماه محرم نزدیكه و شاید اولین كاری كه تو این ماه انجام بدیم پوشیدن لباس سیاه باشه.البته این هم كار قشنگیه.بالاخره نوعی عرض ارادت و اظهار ادب به ساحت مقدس امام حسین (ع) است اما وجدانا بیایید و این محرم را متفاوت با محرم های قبلی تجربه كنیم.به چیزهایی فكر كنیم كه تا حالا در موردشون تفكری نكردیم.سوالاتی را كه همیشه تو ذهنمون بوده و جرات پرسیدنشون را نداشتیم.بریم دنبال جوابشون.این كه واقعا چه شرایطی در زمان امام حسین (ع) بوده كه امام این گونه به مبارزه با كفر می روند و خانوادشون را این گونه فدا می كنند؟چرا می گویند اسلام با عاشورا است كه زنده مونده ؟ مگر نه این كه امام حسین (ع) تو این جنگ ظاهرا شكست خوردند؟ چرا عزاداری برای امام حسین (ع) با امامان دیگر متفاوت است؟ چرا امامان دیگرمون مثل امام حسین (ع) این گونه به جنگ با كفر زمان خودشون نرفتند؟

 

                                   حقیقتا "كل یوم عاشورا،كل ارض كربلا" یعنی چه؟


بیاییم واقعاً درك درستی از عاشورا ، كربلا ، امام حسین (ع) و... پیدا كنیم.متاسفانه با این كه تو یك كشور مثلا شیعه زندگی می كنیم ، برای من جوان چیزی كه بتونه جواب سوالام را به راحتی بده نیست.منظورم رسانه ها ، روضه ها ، مجالس مذهبی و ... است.فقط تعدادی از این روحانیون و مداحان بلدند از چگونگی كشته شدن امام حسین (ع) و یارانشون صحبت كنند امّا از اصل كار چیزی نمی گویند.

راستی گفتم مداحان ... شما را به خدا تو این ماه سعی كنید به یاوه گویی های بعضی از این مداحان خدا نشناسی كه فقط به فكر این هستند كه زوری و به هر قیمتی گریه مستمعین خودشون را در بیارند ، گوش نكنید و دیگران را نیز از این كار نهی كنید.این خودش بزرگترین امر به معروف و نهی از منكری است كه امام حسین (ع) هم به خاطر همین جنگید .البته هستند مداحانی كه با مداحی خود حقیقتا درک درستی را از عاشورا به فرد می دهند و مداحیشان از صد تا سخنرانی هم كارسازتر و موثرتر است.




دلم گرفته این روزا پراز شکایت وغمه

تنها امید من فقط به شبهای محرمه


نذری دارم نذر نمک می گن که حاجتت میده

میگن یه کم دعا بکن کلی خجالتت میده


خودت  می خونی اقا جون از تو چشام حاجتمو

یه وقت مبادا رد کنی این دل بی طاقتمو


سینه زنا سر میرسن مرثیه خونا میرسن
وقت گرفتن علم سیل جوونا میرسن


اینجا شبا تو چادرت نمیدونی چه خبره

ادما نیستن به خدا اینجا پر از کبوتره


فرقی دیگه نمی کنه مسلمون وارامنه

هر کی به شیوه خودش اسم تورو داد میزنه


شلوغ میشه تو این شبا هیات پشت خوونه مون

چشای ما گریه میخواد غربت تو بهونه مون


تو این شبا دلم میگه درد تو به یکی بگو

حاجتای تو قلبتو بهش یکی یکی بگو


اینجا شبا تو چادرت زنا ومردا میشینن

عکس تو رو رو شیشه زلال اشکا می بینن


چادر مشکی روسرم یه نامه توی دستمه

یه نامه که پاکت اون همین دل شکستمه


سرت شلوغه میدونم دل شکسته خیلیه

کاغذامو از روی میز یکی یکی جم می کنم

|+|
نوشته شده توسط مهدی خانعلی زاده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 و ساعت 20:0