تبليغاتX
سقای دشت کربلا :: السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین
سقای دشت کربلا
السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین
مقتل خوانی به سبک سووشون

شب عاشورا توفیق داشتم که در مراسم بنیاد زینب کبری (س) حضور داشته باشم و از سخنان دکتر ناصر مهدوی بهره ببرم. یکی از نقاط بسیار روشن این مراسم، مقتل خوانی ساده و روان و البته تاثیرگذاری بود که توسط دو تن از دوستان به نحو فوق العاده ای انجام شد. این مقتل خوانی به قدری بر روی من تاثیر داشت که هنوز طنین صدایشان در گوشم باقی مانده است و صحنه ای که توصیف می کردند، در مقابل چشمانم قرار دارد. نکته جالبی که برایم بسیار شوق برانگیز بود، شباهت داستان سووشون با مقتل لهوف بود. بعد از آن شب، سریعا به کتاب سووشون مراجعه کردم و از خواندن آن دقیقا همان لذتی را بردم که از شنیدن مقتل برده بودم. کاملا آشکار است که سیمین دانشور، این داستان را بر اساس واقعه عاشورا نوشته است.

قسمتی از این داستان را با هم به یاد حماسه عاشورا می خوانیم:

 

 

 

... زری همرا زن میانسالی می شود که آخر از همه راه افتاده است و می پرسد: مادر چرا چارقد سیاه سر کرده اید؟

زن انگار نمی شنود. بهجای جواب دادن، دعا می کند: پیر شوی ننه جان، خدا طول عمر و عزتت را زیاد بکند.

زری از نو می پرسد: چرا همه تان چارقد سیاه سر کرده اید؟

زن این بار می شنود. می گوید: تصدق قد و بالات بشوم. امشب شب سووشون است. فردا روز سوگ است. اگر بلدچی خان آمده باشد، الان که راه بیفتیم خروسخوان می رسیم. ما که برسیم دهل می زنند...طبل می زنند.

زری می پرسد: سووشون کجا هست؟

زن آشکارا نشنیده، جواب می دهد: نه جان دلم، با مال می رویم.

زن می ایستد. چانه اش گرم شده. باز می گوید: ما که وارد می شویم دور تا دور میدان می گیریم می نشینیم. چای داغ می آورند. نان پادرازی، نان زنجبیلی می آورند. شربت گلاب، انگور ریش بابا... روز سووشون و شبش ناهار و شام هم می دهند... وسط میدان هیمه گذاشته اند. آتش می کنند. یکهو نگاه می کنی، می بینی رنگ شب پریده اما هنوز آفتاب نزده که قربانش بروم، سر کوه سوار بر اسبش پیدا می شود. انگار همان طوره سواره نماز می خواند. قرآن به سر می گذارد و به جمیع مسلمانان دعا می کند. بارالاها... خودش سیاهپوش است. اسبش سیاه است. می آید و با اسب از روی آتش رد می شود. ما هلهله می کنیم و مردها غیه می کشند... پسرها شافوت می زنند... دهل می زنند، طبل می زنند و یکهو می بینی آفتاب تیغ کشید و میدان روشن شد.

زری از حرف زدن زن خوشش آمده، می پرسد: خب، بعد چه می شود؟

زن از جمع خوشه چین ها عقب افتاده، چشمش به دنبال آنهاست. زری متوجه می شود و می گوید: برو تا به آنها برسی. دیرت می شود.

زن می گوید: تا بار و بنه را ببندند و بچه ها را سوار کنند به آنها رسیده ام. و ادامه می دهد: تصدقت بشوم تو ولی نعمت ما هستی... حالا دلت خواسته برایت نقل بگویم.

زری می گوید: خب بیا با هم برویم، توی راه برایم می گویی. و از نو با هم همراه می شوند، زن میانسال می گوید: قربانش بروم، تک و تنها می آید سی میدان. دور میدان یواش یواش می گردد. فکری است. چطور یک تنه با آن همه دشمن لعین جر بکند؟ از یک طرف میدان ملک خاک می آیند سی میدان بلکه رخصت بدهد کمکش بکنند.

زری می پرسد: ملک چیست؟

زن می گوید: یکی عده خاک دستشان است و کلاهی قهوه ای گل و بته دار به سرشان انداخته اند، اینها ملک خاک هستند. یک عده دیگر بادبزن دستشان است و خودشان را باد می زنند، اینها ملک خاک هستند. یک عده سیاهپوش مشعل دست گرفته اند، اینها ملک آتش هستند. از سه گوشه میدان می آیند کمک. آخر عاقبت، از گوشه چهارم میدان یک قلندر می آید که ذکر علی می گوید... زن آه می کشد: ای علی جانم... امت خودت را تنها نگذار... به حق... و ادامه می دهد: کشکول قلندر پر از شربت گلاب است. قلندر دهنه اسبش را می گیرد و می گوید: به یاد لب تشنه حسین یک جرعه نوش جان کن. اما او شربت را به زمین می ریزد و همه ملک ها را مرخص می کند. تک و تنها، منتظر آن لعین ها، همان طور سوار بر اسب ایستاده. نه شمشیر دارد و نه تیر و کمان. آفتاب هم سرتاسر میدان را گرفته... آن لعین ها سوار بر اسب از چهارگوشه میدان تاخت می کنند. سی چهل نفر می ریزند به سر مبارکش. جر می کنند... دهل می زند. آی می زند و می کوبد. آی تند می زند، همچنین که دل آدم از جا کنده می شود.

آخر عاقبت اسبش را پی می کنند و از اسب می کشندش پایین. دهنه اسب را می اندازند به گردن مبارکش. زین اسب را می گذارند روی دوشش. کت و بغلش را می بندند و او آخ نمی گوید. اسب لخت سیاهش هم همان جا می ایستد و شیهه می کشد. همچین که در تمام میدان صدایش می پیچد. یکی از آن لعین ها لباس غضب برکرده، می آید و دهنه اسب را که به گردن حضرت انداخته اند می گیرد. خودش سوار است و آن اسیر غریب بی کس، پیاده. دور تا دور میدان می واندش و او هی می خورد زمین و هی بلند می شود. سر و پکالش خینی می شود. لباس سیاهش پاره پاره و خاکی می شود... اما او نه آخ می گوید و نه خم به ابرو می آورد. زن میانسال گریه می کند و اشکش را با گوشه چارقد سیاهش پاک می کند. دماغش را هم می گیرد و اشک ریزان ادامه می دهد: بعد آن لعین از اسب پیاده می شود، شمشیر می زند به نای مبارکش. صورتش را مثل گوسپند می پوشاند و سرش را می گذارد لب طشت... کاردش را جلوی ما تیز می کند. آی تیز می کند... اما قدرت خدا کارد نمی برد. آن وقت به رو می خواباندش و کارد را می گذارد پشت گردنش. سرنا همچنین سوزناک می زند... همچین سوزناک می زند. یکهو می بینی اسبش خود به خود خین آلود شد. تمام یالش پر از خین شد. بزرگترهایمان تعریف می کنند که یک بار در عهد صولت، اسب سیاه آن حضرت طاقت نیاورده، از غصه ترکیده، سقط شده. خودم چند بار با دو تا چشم خودم اشک چشم حیوان زبان بسته را دیدم.

پیرزن ادامه می دهد: ما کاه به سرمان می ریزیم. مردهایمان نفری دو تا خشت دست می گیرند. خشت ها را به هم می زنند. خاک و کاه می ریزد روی پایشان. خشت ها را بالا می برند و روی سرشان بهم می زنند...

زری احساس می کند پلکهایش داغ شده، نزدیک است دست در گردن زن میانسال بیندازد و همپای او گریه کند...

زری و یوسف سوار اسب می شوند و می تازند.

زری می پرسد: تو می دانی سووشون چیست؟

یوسف جواب می دهد: یک نوع عزاداری است...

|+|
نوشته شده توسط مهدی خانعلی زاده در جمعه بیستم دی 1387 و ساعت 14:53